مجتبا پورمحسن:اخيرا از علي شروقي، منتقد و روزنامهنگار، مجموعه داستاني منتشر شده است. نخستين كتاب اين نويسنده جوان با عنوان «شكار حيوانات اهلي» مجموعهاي از سه داستان كوتاه است.
كتاب «شكار حيوانات اهلي» مجموعه داستان خاصي است. از اين نظر كه سه داستان دارد؛ يك داستان خيلي بلند و دو داستان كوتاه. چطور شد به اين نتيجه رسيدي كه كتاب را به اين صورت منتشر كني؟
راستش من قصههاي ديگري هم داشتم كه بشود به مجموعه اضافه كرد، ولي زياد اصرار نداشتم كه هرچه قصه چاپ نشده دارم، در اين مجموعه بگذارم. چون يك سري قصههاي قديمي بود كه خيلي دوستشان نداشتم؛ يا بعضيهاشان بايد خيلي زير و رو ميشدند تا چيزي ازشان درميآمد. با بعضي از قصهها هم از پايه و اساس مشكل داشتم و علاقهاي نداشتم كه در اين مجموعه بگذارمشان.
بعضيها معتقدند هرچه نوشتهاي بايد بگذاري چاپ شود. اما من خودم در مورد قصههاي قديمي و چاپ نشدهام، اگر ببينم قصههايي بيارتباط و بيشباهت به تلقي اكنون من از شيوه نگارش و خود موضوعي كه داستان حول محور آن شكل گرفته هستند، ديگر دوست ندارم آنها را چاپ كنم. معتقد هم نيستم كه هر چه نوشتهام حكم فرزندم را دارد و همانقدر برايم عزيز است. موقع آماده كردن «شكار حيوانات اهلي»، از بين قصههاي قديمي فقط «سمت انقلاب» را در كتاب گذاشتم كه البته اسمش اول چيز ديگري بود و كلي هم تغيير كرد. دو تا قصه ديگر، جديد بودند و لزومي نديدم بهخاطر حجيم شدن مجموعه، قصههايي را كه دوست ندارم بگذارم توي كتاب. فكر كردم همين سه قصه كه حال و هوايي تقريبا مشابه هم دارند، كافي است.
اما به نظر ميرسد دو داستان كوتاهتر اين مجموعه خيلي ارتباطي با داستان «شكار حيوانات اهلي» ندارند. تو در هر دو داستان ميخواستي متفاوتنويس باشي؛ چه در زمينه نثر، چه در مورد روايت. در داستان «پشت مرغداري حسن فريدوني»، فرم روايت خيلي به رخ كشيده شده و فكر ميكنم اين به داستان آسيبزده، يعني مخصوصا از نيمههاي اين داستان به بعد ما با يك نويسنده روشنفكر مواجه هستيم كه ميخواهد متفاوت بنويسد و اين خيلي از داستان بيرون ميزند.
ممنون ميشوم اگر كمي مصداقيتر حرف بزني، اينكه ميگويي از نيمه دوم به بعد منظورت دقيقا كجاي قصه است؟
جايي كه مرز بين خيال و واقعيت برداشته ميشود. اما داستان تو اينطور شروع نشده، از آن به بعد ولي به اين شكل درميآيد. البته ممكن است تو چنين قصدي نداشته باشي، من چنين برداشتي داشته باشم، كه روايت خيلي به رخ كشيده ميشود و به نظر من به كل كار آسيب ميزند.
در پشت مرغداري حسن فريدوني، از همان اولش همآميختگي بين خيال و واقعيت وجود دارد. اول قصه راوي از نقاشي وارد آن فضاي مهگرفته قصه ميشود و زمانها با هم قاطي ميشوند. اما اين آميختگي همانطور كه ميگويي از يك جايي به بعد بيشتر ميشود؛ قصه هر چه جلوتر ميرود، ذهن راوي آشفتهتر ميشود و اين آشفتگي ذهني راوي يك مقدار فضا و روايت را به هم ميريزد، حالا ممكن است نظر تو اينطور باشد كه اين تغيير زمان و تغيير روايت در نيامده يا توي چشم زده، اين را تو كه خواننده قصه يا منتقد آن هستي و از بيرون به آن نگاه ميكني، بهتر از من ميبيني تا من كه نويسنده آن بودهام. فقط ميتوانم بگويم آن آميختگي و بردن زبان و روايت به سمت آشفتگي از آغاز در ذهنم بود.
ميرسيم به داستان سومي. چون ميخواهيم در مورد داستان دوم مبسوط صحبت كنيم و درواقع به نظر من هر كاري كه تو نتوانستهاي در آن دو داستان انجام بدهي، در اين داستان انجام دادهاي. در مورد داستان «سمت انقلاب» آنچه خيلي به چشم ميآيد، نثر داستان است، جملاتي كه حتي گاهي پنج سطر هم ميشود. يعني بعد از پنج سطر ما نقطه را ميبينيم. علامتهاي معترضه و ويرگولهاي مداوم كه البته اذيت نميكند و يك جوري به تاخير افتادن ماجرا در ذهن راوي را ميرساند. من فكر ميكنم اين مساله شايد به كار داستان «شكار حيوانات اهلي» با يك ذهن خيلي مغشوش آمده باشد، ولي در مورد داستان «سمت انقلاب» صرفا به نظر من يك تمهيد است، تزئيني است و اتفاقي كه ميافتد، آنقدر پيچيده نيست و فكر ميكنم تو با توجه به اينكه خودت منتقد هستي و دست به قلم و نقدهاي خوبي هم مينويسي، كاش اينها را در داستان «سمت انقلاب» ميديدي.
خب، البته منتقد بودن باعث ميشود آدم خواهناخواه يك نگاه بيروني هم نسبت به كار خودش پيدا كند. اما يك نويسنده هر چقدر هم كه منتقد باشد، نميتواند به كار خودش همانقدر از بيرون نگاه كند كه به كار ديگران. تو خودت هم نويسنده هستي و هم منتقد و قطعا با اين مساله روبهرو بودهاي. يك منتقد هر چقدر هم كه بخواهد از قصه خودش فاصله بگيرد و صرفا از چشم منتقد به آن نگاه كند، باز يك جايي آن فاصله به هم ميخورد، ما هيچوقت نميتوانيم آنقدر منتقد كار خودمان باشيم كه منتقد كار ديگرانيم. با اين همه اگر بخواهم در بين آن مجموعه رتبهبندي كنم، «شكار حيوانات اهلي» قصه الان و نگاه الان من است. بعدش قصه اول است كه همين قصه هم فكر ميكنم مقداري ايرادهايي كه ميگويي به آن وارد است و شايد نياز باشد كه كمي طولانيتر باشد. در آخر قصه «سمت انقلاب» است، كه همانطور كه گفتم يك قصه قديمي بود و بازنويسي شد، اما باز هم آن چيزي كه ميخواستم از كار در نيامد و اينكه ميگويي آن جملات بلند ديگر به دردش نميخورده، شايد به اين خاطر باشد كه اصلا ديگر اساس خود قصه براي من خيلي جذابيتي نداشت و فقط يكسري ماجراهاي حاشيهاياش براي من جالب بود. يعني آن اتفاقهاي فرعي كه راوي قصه در موردشان صحبت ميكرد كه آنها اتفاقا چيزهايي بود كه در بازنويسي اضافه شده بود. اين تضاد بين سبك و موضوع قصه هم كه ميگويي شايد به اين خاطر باشد كه در «سمت انقلاب» شيوه نگارش من در اكنون به يك قصه قديمي و ناهمخوان با اين شيوه تحميل شده است.
كاملا با تو موافقم. اما حالا ميرسيم به آن دو داستان ديگر. وقتي كتابي سه داستان دارد كه يك داستانش 60 صفحه است و دو داستان ديگر مجموعا 30 صفحه، اين داستان بلند خيلي مهم است؛ آن هم داستان «شكار حيوانات اهلي» است كه اعتقاد دارم تو هر كاري كه خواستي در داستان اول با فرم روايتي بكني و هر كاري كه خواستي با فرم نثر در داستان «سمت انقلاب» بكني و نشده؛ در داستان شكار «حيوانات اهلي» اتفاق افتاده. شايد مخصوصا در صفحههاي ابتدايي داستان خيلي هم مهم نيست كه ماجرا چيست، چون ما داريم خود شخصيت را كشف ميكنيم. خود تو هم به كار از اين زاويه نگاه ميكردي؟
راستش اول قصد نداشتم حتما بيايم و در آغاز قصه، شخصيت اصلي را معرفي كنم. اما قصه اينطور پيش رفت. اصولا به اينكه بياييم و همه چيز را خيلي محاسبه شده در قصه پياده كنيم، چندان معتقد نيستم و البته به اين هم كه قلم را صرفا به دست شهود و الهام بسپاريم همانقدر بياعتقادم.
نه، منظورم اين است كه خود تو از اين زاويه وارد اين داستان شدي كه نثر و فرم روايتي را به شكل ديگري متفاوت كني تا داستان از دل فرم روايت و فرم نثر درآيد؟
صددرصد. فرم و درآمدن داستان از دل شيوه روايت برايم مهم است. دوست ندارم بياعتنا به شيوه روايت و فرم و زبان، فقط ماجرا را گزارش كنم. به نظر من داستان در شكل روايت و زبان و نثر و سبك نويسنده است كه اتفاق ميافتد. گاهي ممكن است محتوا و مضمون قصههاي چند نويسنده به هم نزديك باشد، اما آن چيزي كه نوع نگاه هر نويسنده را مشخص ميكند، همان فرم و شيوه روايت و سبك هر نويسنده است. البته گاهي ممكن است وقتي آدم دارد سياهمشقهايش را مينويسد، يا تمرين ميكند، نوع نگاه و سبك خيلي با هم نخوانند و يك جور سردرگمي در كار وجود داشته باشد. قطعا مدعي نيستم كه در قصه «شكار حيوانات اهلي» به يك شكل و سبك نهايي و غيرقابل تغيير رسيدهام، اما در اين قصه همانطور كه ميگويي برايم خيلي مهم بود كه از طريق فرم روايي، قصه را پيش ببرم.
دوستي به شوخي ميگفت، اين داستان خيلي خوب است. درست مثل علي شروقي است.
اگر منظورت شباهت من به شخصيتهاي اين قصه است كه اگر بگويم بله، شبيه هستيم، قضيه قدري خطرناك ميشود. اما واقعيت اين است كه به هر حال آدم هرچه قدر هم سعي كند از نقد مولف و اين قضايا فاصله بگيرد، باز نميتواند اين حقيقت را انكار كند كه قطعا نويسنده وجوهي از شخصيت خودش را در قصهاش ميآورد، حالا گاهي آنها را منتشر ميكند بين تمام شخصيتها و گاهي در يك شخصيت متمركزشان ميكند. البته به نظر من معمولا وجوهي از شخصيت نويسنده در تمام شخصيتهاي داستانياش وجود دارد، حالا ممكن است در يك شخصيت بيشتر باشد، در يكي كمتر... و خيلي وقتها اينها به شكل غيرمستقيمتر و پنهانتري وجود دارد. خودم وقتي به «شكار حيوانات اهلي» نگاه ميكنم، ميبينم خيلي از ويژگيهاي آن شخصيت يا حداقل نمودهاي بيروني رفتارهايش، شبيه من نيست و اين خيلي برايم عجيب است. وقتي قصه را ميخوانم ميبينم، آن شخصيت خيلي با خودم فاصله دارد. ولي كساني بودند كه من با آنها صحبت ميكردم و ميگفتند نه، اين خود توست. اما به نظر خودم، يك نفر ديگر است، ويژگيهاي رفتاري و واكنشهايش خيلي با من فرق ميكند. ممكن است كه نگاهش و حسش يك جاهايي با نگاه و حس من يكي باشد، اما رفتارهاي بيرونياش خيلي فرق ميكند و نميتوانم بگويم، راوي قصه خودم هستم.
يكي از زيباييهاي اين داستان فحشها و بدگوييها است. درواقع او به كسي خطاب نميكند، دارد با خودش خلوت ميكند، يكي از ويژگيهاي خيلي قشنگ اين داستان همين فحشها بود. حتي اگر فحشهاي خيلي بدتر هم ميداد، اصلا ركيك به نظر نميرسيد و درواقع يك جورهايي براي بيان بود. فكر ميكنم خيلي دقت كردي كه تكرار و تعداد آنها آنقدر نباشد كه مخاطب را اذيت كند. اينجاست كه آدم فكر ميكند، اين شخصيت بايد خيلي شبيه خودش بوده باشد كه اينقدر ناخودآگاه اين را قشنگ درآورده باشد.
اصولا شخصيتي كه تو او را خوب ميشناسي، چه خودت باشي و چه ديگري نزديك به تو، خودش زبان و لحني را كه بايد داشته باشد، به تو نشان ميدهد. يعني من مطمئنا اگر بنشينم و فكر كنم «اين آدم الان بايد چند تا فحش بدهد كه زبانش طبيعي در بيايد؟»، قطعا داستان اغراقآميز و ادايي و تصنعي ميشود. ممكن است وقتي دارم دوباره داستان را ميخوانم فكر كنم اين دو تا فحش حالا اينجا خيلي خوب نيست و درشان بياورم. اين فرق ميكند با اينكه قبل از اينكه بنويسم، به تعداد فحشها فكر كنم. اگر شخصيت قصه خود تو يا شخصيتي باشد كه تو او را خوب ميشناسي، زبان و لحن را هم خودش نشانت ميدهد. البته باز هم تاكيد ميكنم، من راوي قصه خودم نيستم.
نه، من خود تو منظورم نيست. منظورم آن شخصيتهايي است كه دور و برت ديدهاي و با آنان زندگي كردهاي.
راستش من خودم كارهايي را بيشتر دوست دارم كه نويسنده در آنها از خودش – آن خودي كه همه از او ميشناسند- فاصله ميگيرد و خود پنهانتر اما حقيقيترش را در قصه توزيع ميكند. يعني كدهاي آشكاري نميدهد كه همه فوري بفهمند اين يارو خود اوست و اگر هم چنين كدهايي ميدهد، آنها را با كدهاي ديگري تركيب ميكند و بدين ترتيب شخصيتي ميسازد كه هم بسيار شبيه چهره آشناي اوست و هم بسيار بيشباهت به اين چهره. ممكن است كسي كه زندگي مرا از نزديك ديده، شباهتهايي بين اين زندگي و زندگي شخصيت قصهام پيدا كند، اما در عين حال در همان قصه چيزهايي ببيند كه هيچ ربطي به زندگي و تصويري كه او از من و اين زندگي ساخته نداشته باشد. چيزي كه مورد علاقه من است، شخصيتپردازي به اين شيوه است، اما در مورد آنچه راجع به فحشها گفتي، كاملا حرف تو را قبول دارم.