احمد بيگدلي:يادداشت اول/باور كنيد ديدن مجموعه «سالهاي مشروطه» به روايت محمدرضا ورزي، خلقم را خيلي تنگ كرد. دلايلش را در همين يادداشتها متوجه خواهيد شد. دو، سه هفتهاي با خودم دست به گريبان بودم كه نقد مختصري بنويسم. نميشد كه ساده از كنارش بگذرم. البته نقدي كه ميگويم به آن معنا نيست كه تعريف علمياش را اهل خرد ميدانند. من نميدانم، نقدي كه صحبتش را ميكنم، براساس احساس و برداشت ساده يك تماشاگري است كه لاي چند تا كتاب تاريخ را باز كرده است و اين حق را براي خودش محترم ميداند كه در قبال آنچه از سيما پخش ميشود موافق باشد يا اعتراض بكند.
مگر نه اينكه سالهاي مشروطه، همچون ديگر مجموعهها، تلهتئاترها و فيلمهاي تلويزيوني، براي تماشاي «من» ساخته شده است. اينها ساخته ميشوند تا اين «من» از آن لذت ببرد و چيز ياد بگيرد. اين «من» به مخارج بسيار كلان و منافع فراوان يا ارزان آن به هيچوجه كاري ندارد. به خودم ميگويم: اين «من» ميتواند از سهم مادي خودش چشمپوشي كند، اما نميتواند از ناخرسندياش در برابر چنين «راوي»، كه روايتش جاي حرف دارد ساكت بماند. اين راوي اگرچه ممكن است براي اين «من» تره هم خورد نكند، اما خوب در مييابد كه «من» حاضر و ناظر قابلتكثير است يا يك تن از هزار من ديگر است كه توانسته چيزي بنويسد. يك تن از هزار «من» ديگر كه لب به دندان گزيده و خاموشاند.
مجموعه سالهاي مشروطه، روايت مستند آن تاريخي نيست كه در مدرسه خواندهايم يا در كتابهايي كه روزيروزگاري با اسم و رسم چاپ شده و معتبر بودهاند. كلمه راوي، براي همين آمده است كه بگويد اين نظر من است. اين راوي آمده است تا بگويد سالهاي مشروطه بر او چگونه گذشته و آنچه بر او گذشته است «حق» است. اگرچه در يادداشت پايانياش در انتهاي سريال نشان داده است كه خودش هم در اين حق بودن روايتش ترديد دارد.
راوي يك روايت بايد حتما «امين» باشد. اينجور روايتها درست است كه در ذهن بسياري از مردم به سرعت فراموش ميشوند، اما نميتوان براساس اين خاصيت فراموشي، امانت دار صديقي نبود ـ كه البته راوي سالهاي مشروطه را از اين نظر متهم نميكنم.
راوي بايد اين امر مسلم را مدنظر داشته باشد كه روزگارش مثل خيلي از آدمها زود به پايان ميرسد و كسان ديگري كه امين روزگار بعد از اين خواهند بود، ميآيند و آيينه را پيش چشمانش از غبار زمان پاك ميكنند. آن وقت سر به سوي آسمان بلند خواهد كرد و خواهد گفت: «اي كاش خاك بودم. آيه 40 / سوره انبياء».
«ربنا انك جامعالناس ليوم لاريب فيه انلله لا يخلف الميعاد. آيه 9 / سوره آل عمران»
يادداشت دوم
دور از انصاف است اگر اعتراف نكنم تاكنون مجموعهاي چنين خوشدست با ساختي چنين زيبا و يكدست، نديده بودم. ياد علي حاتمي بخير. محمدرضا ورزي از امكانات موجود و به روز بسيار خوب استفاده كرده است. مجموعه سالهاي مشروطه، از ميان مجموعههاي متفاوتي كه درباره مشروطه ساخته شده، به لحاظ تدوين اگر يگانه نباشد كمنظير است. ميگويم تدوين، زيرا اين شگرد سينمايي، به اين مجموعه تشخصي فوقالعاده بخشيده است كه بدون آن با توجه به روايت راوي، نميشد اصلا آن را تحمل كرد. اين مجموعه از تصويربرداري بسيار خوبي برخوردار است و بالطبع به ازاي تصويربرداري، نورپردازي و ميزانسن ممتاز آن در يكدستي و شاعرانگي زبان سينمايي كه محمدرضا ورزي به كار برده، قابل تقدير است.
يكي از شگردهاي خوب تدوين اين مجموعه، شگرد تدوين درونصحنهاي است كه بسيار ماهرانه از آن بهره جسته است و توانسته ضعفهاي تكنيكي ديگر را بپوشاند. قاببنديها و ارزش بياني «عكس» و القاي رواني هر نما، به هر نحوي كه ارائه شده (لانگشات، كلوزآپ ياهاي انگل يا...) موفق بوده و ميشود گفت راه و رسم تازهاي بنيان نهاده است. استفاده از كمان حلاجي براي ايجاد ريتم مناسب صحنه و سنگلايه چرخ كالسكه گذاشتن پيش از ترور، نمونههاي بسيار فراواني است كه محمدرضا ورزي با درايت تمام به جهت زيبايي تصوير، نگاه و بيان حسي، از آنها استفاده كرده است كه دست مريزاد دارد.
اگرچه حضور هنرمندان خوب تئاتر و سينما (يادش بخير تئاتر) در اين مجموعه از زحمت كارگردان بسيار كاسته، اما در عوض اين فرصت را به او داده است تا با خيال جمعتر و آسودهتري از زبان سينما به نفع ارائه مطلوبتر «موضوع خاص و موردنظر» خود استفاده كند. بازيها در اين مجموعه، هركدام در خلق شخصيتها تاثيرگذار و دلپذير هستند. هنرمندان حاضر اين فرصت را داشتهاند كه در ارائه نقشي كه به عهده گرفتهاند، خلاق باشند. تا آنجايي كه ضمير نامكشوف آنها به جستوجوي كشف جنس واقعي شخصيتهاي تاريخي برآمده و آنها را به ظهور رساندهاند. فقط بهعنوان مثال از نقشآفرين شخصيت احمدميرزا در اينجا ياد ميكنم؛ آن مظلوميت تاثربرانگيز شاهزادهاي كه زوال خاندانش را «حس» ميكند ـ بيآنكه زمينه باوركردنش فراهم شده باشد. بازيگر اين نقش، «عين واقعيت» را نشان ميدهد. يا امينه خانم كه براي نخستين بار از اين زاويه به زن دوره قاجار پرداخته شده، هرچند با گريم آن موافق نيستم.
در انتخاب بازيگر نقش شيخ فضلالله خطايي صورت نگرفته و البته براي برجسته كردن نقش او در تاريخ، بنا به روايت «راوي» نور، زاويه ديد، قاببندي، تدوين و ميزانسن كاملا هوشيارانهاي به كار گرفته شده تا نشان دهد كه او چگونه شخصيتي داشته و تاريخ دچار توهم شده يا حداقل در حقش ستم كرده است.
محمدرضا ورزي و دستيارانش، مرارت فراوان براي درآوردن چنين شخصيتي كه موردنظر نويسنده و تمناي سفارشدهنده است، متحمل شدهاند. تا آنجا كه «سايه» و حركت هر عضوي از بدن، براي خودش، جايي باز كرده است تا موثرتر باشد. يا حركت موذيانه دوربين روي ريل و حركت پاورچين آن، در هر لحظه از سخنراني شيخ فضلالله، در تفهيم عقايدش موثرند.
اين «من» باور كرد در سينما خيلي كارها ميشود كرد، مثل آينه كه بيهيچ زحمتي تصوير را برعكس نشان ميدهد بيآنكه جايي براي اعتراض باقي بگذارد.
يادداشت سوم
سالهاي مشروطه به روايت محمدرضا ورزي، يك پازل است. قطعات گمشدهاي هم دارد كه بايد تماشاگر با اتكا به دانستههاي خودش، آنها را حدس بزند. اين قطعات گمشده زياد هستند و تماشاگر اگر در حدس زدنش مرتكب اشتباهي بشود، باكي نيست. هدف، رسيدن به همان نظر راوي است؛ يعني شيخ فصلالله نوري و موضوع مشروعه.
سالهاي مشروطه، دربرگيرنده يك مقطع بسيار مهم، پرهياهو و پر از شخصيت تاريخي است كه محمدرضا ورزي به صورتي هدفمند آن را روايت ميكند. تكههايي را كه لازم دارد كنار هم ميچيند. به همانگونه كه قرار است روايت بشود. پس، سالهاي مشروطه به دنبال نمايش اين همه فيلم و مجموعههاي تلويزيوني مربوط به مشروطه، به قصد و منظور خاص ساخته شده است.
من «نگارنده»، در اين يادداشت دستهايم را بالا ميگيرم و تكرار ميكنم هيچ داعيهاي در سر ندارم. از حق مسلم خودم بهعنوان تماشاگري كه ماهواره ندارد و در اين شهرك كوچك هيچ وسيله سرگرميای ندارد و گاهي از شدت تنهايي با آينه روبهرويش حرف ميزند و دلش را به ساختههاي «خودي» كه از تلويزيون پخش ميشود، خوش كرده است، استفاده ميكنم. هيچكس حق ندارد اين «حق» مرا سلب كند. از آنجا كه با همه بيبضاعتي، سالها خواندهام و نوشتهام و منزلت خودم را حفظ كردهام و براي خوديها احترام بسيار قائلم، ميخواهم اين واقعيت را يادآور شوم كه لزومي ندارد براي اثبات يك نظريه، يا يك عقيده، حتما دست به تخريب ديگران بزنيم. مثال ميآورم و در مثل هم مناقشه نيست. ميخواهيم بگوييم آيتالله كاشاني در ملي شدن صنعت نفت نقش بسيار موثري داشته است، بسيار خوب ولي لزومي ندارد مصدق را يكسره تخريب كنيم و در اين تخريب دست بالا را هم بزنيم. مگر نميدانيد «زمان»، كلاه سرش نميرود. حقيقت اين موضوع را كه زمان كلاه سرش نميرود، انقلاب اسلامي در 22 بهمن سال 57 و شخص امام خميني(ره) ثابت كرده است. سخنراني ايشان را در سال 1342 به ياد بياوريد، تا دريابيد «زمان» با همه دوز و كلكهاي نظام پهلوي، كار خودش را كرد. حالا اگر زمانه اجازه گفتن را به من يا شما ندهد، وقتش كه رسيد، آن كس كه بايد بگويد، ميآيد و ميگويد. به همين دليل است كه روايت محمدرضا ورزي از اين نظر جاي حرف دارد و بايد منتظر شد «زمان» آن فرابرسد.
يك نگاه دوباره به اين مجموعه نشان ميدهد آدم معتبر و متشخصي مانند شيخ فضلالله نوري، در نقد و نظرهايش نسبت به مشروطه، نميتوانسته از شعار پيروي كند و در جايگاه شعار دادن بنشيند و يك مطلب را هي تكرار بكند، بدون آنكه تحليلي از آنچه ميگويد ارائه بدهد. كاش ميشد كنار هم بوديم تا سه يا چهار قسمت مانده به آخر را دوباره با هم ببينيم و من انگشتم را دراز كنم و بگذارم روي همان جملههايي كه حالا نميشود شنيد.
برداشت سطحي و كممايه از عقايد شخصيت معتبر و متشخصي مانند شيخ فضلالله نوري كه با اصل مشروطه مشكلي نداشته و قرار دادن مشروطهخواهان در وضعيت كاملا مظلومانه، يكجور سردرگمي در روايت به وجود آورده است. خيلي ساده شيخ فضلالله نوري طالب مشروطهاي بوده است كه پيراهني از تار و پود مشروعه پوشيده باشد. اين همه آشفتگي و درهمريختگي در متن يك اثر بسيار خوب را به جهتي سوق داده كه آن جهت آشكارا نادرست است.
در مورد متن نميخواهم از اصطلاح سرهمبندي كردن استفاده كنم، ولي در اثر شتابزدگي و جاانداختن، تماشاگر فرصت لازم را براي تامل و ربط بين صحنهها از دست ميدهد. آنگونه كه نويسنده در ساختن اين مجموعه وقت گذاشته و موفق بوده، اصلا براي نوشتن متن هيچ دقت و فرصت مناسب و لازمي به خرج نداده است.
يادداشت چهارم
آنچه در اين يادداشت ميخوانيد، بخشي از يكي از سخنرانيهاي شيخ فضلالله نوري است كه از تلويزيون ضبط كرده و عينا روي كاغذ آوردهام. (حالا بماند كه در طول اين مجموعه به مذهب من درآوردي بابيها و به گمانم بهاييها، بارها اشاره شده و لزومي هم نداشت كه اين هم خودش اگر تبليغ نباشد، جا انداختن نام و نشاني اين فرقه هست.) خودتان بخوانيد و انصاف بدهيد و قضاوت كنيد:
دارند از گوش و كنار به سمت تهران ميآيند. ميخواهند تهران را فتح كنند. ولي خان تنكابني، سردار اسعد بختياري، يپروم خان ارمني (با تاكيد به قشون ارمني با لحني دور از انصاف) اونم به شكل و گونه غربياش. آنچه كه بنده را ناراحت ميكند آينه كه اينها آزاديخواه نيستند، آزاديپرستند؛ اونم به شكل فرنگياش. بدونيد هركجا كه مشروطه و آزادي به اين شكل پديد بيايد، شيخ فضلالله روبهروي آن قدعلم ميكند. بنده به دين در سياست نگاه حداكثري دارم، نه نگاه حداقلي. اگر اين مشروطه و آزادي كه اينها ميگويند در چارچوب مقدس اسلام نباشد، شايسته پيروي نيست. در عصر ما فرقههايي پيدا شده كه بالفطره منكر دين و اصول و حدود هستند. مثل آنارشيستها، نهليستها، سوساليستها، از همه وقيحتر و شنيعتر، بابيستها(؟!!!!)
بنده معتقدم مشروطه بايد به صفت مشروعه مقيد بشه؛ قانون منحصر به قانون الهي است. ما مشروطه و آزادي وارداتي نميخواهيم. ما آزادي را نميخواهيم كه در گرو ديگ پلو انگليس باشد. [...] بدانيد شيخ فضلالله نوري تنها و تنها حكم خدا را مينويسد و اجرا ميكند نه مقتضاي زمان را، والسلام.
به اينجا كه رسيدم به قرآن مجيد تفالي زدم تا آيهاي تسليبخش، روحم را تازه كند و دعايم را در حق اين عزيزان كه در هر حال زحمتي كشيدهاند و نيتي داشتهاند و وقت فراواني گذاشتهاند، مستجاب شود. اين آيه مباركه آمد: ولو يواخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابه ولكن يوخروهم الي اَجل مُسمّي فَاذا جآءَ اجلهم لا يستا خرون ساعتا و لا تستقدمون. آيه 61 / سوره النحل.
* آيه 18 / سوره كهف