مجتبا پورمحسن:ابوتراب خسروي، يكي از چهرههاي برجسته ادبيات داستاني در دو دهه اخير بوده است. او در سال ۱۳۷۰، مجموعه داستان «ديوان سومنات» را منتشر كرد. دو سال بعد رمان «اسفار كاتبان» براي او جايزه مهرگان ادب را به ارمغان آورد. «رود راوي»، دومين رمان خسروي نيز برنده جايزه گلشيري شد. سال ۸۸ براي اين نويسنده ۵۳ ساله شيرازي، سال پرباري بوده است. پس از انتشار كتاب «حاشيهاي بر مباني داستان»، اخيرا سومين مجموعه داستان خسروي با عنوان «كتاب ويران» توسط نشر چشمه منتشر شده است. او رمان «ملكان عذاب» را كه سومين حلقه از سهگانه رمانهاي او است، در دست انتشار دارد. با او درباره مجموعه داستان كتاب ويران» گفتوگو كردهام.
وهم در داستانهاي اين مجموعه حضوري پررنگ و البته در هيئتهاي متفاوتي نمود مييابد. مثلا در داستان «تفريق خاك» وهم، ابزاري در مكاشفه فلسفه وجودي است. يا در داستان «رويا يا كابوس» چيزي كه در ابتدا وهم به نظر ميرسد، رفتهرفته شكل واقعي بهخود ميگيرد و مثلا در داستان پيكنيك، وهم در حد وهم باقي ميماند. آيا اين اوهام در چيز خاصي كه نويسنده را واداشته كه روايتي وهمگونه داشته باشد، مشترك هستند؟
ظاهرا زندگي و تاريخ و فرهنگ از وهم انباشته است، وهم ذاتي زندگي ما است. شايد چون خلاء تفكر فلسفي داريم. متر و معيار فلسفي نداريم. البته اين چيزها ربطي به ادبيات ندارد. از آنجا كه خلاقيتهاي ادبي در هر جامعه رنگ شرايط را به خود ميگيرد، داستانها هم رنگ هراس و وهم به خود گرفته است. ما در غياب شادي و سرخوشي وهم ميبافيم و حتي از وهم لذت ميبريم. ادبيات ما از قديم و جديد گرفته، حتي ادبيات فولكلور ما در غياب شادي با اندوه تسكين پيدا ميكند. شايد اين نتيجه شوربختيهاي تاريخي ما است كه حاصل مغولزدگي، افغانزدگي و شكستهاي تاريخي ما باشد. شايد با رويكرد ادبياي كه به وهم داريم، در اين زمينه هم به حد اشباع برسيم و تعادل پيدا كنيم. خوبياش اين است كه ادبيات و خلاقيت ادبي فورموليزه نيست و ريشه در فرديت نويسنده دارد و اين فرديت باليده شده در اين زبان است كه همه مشخصات فرهنگي ما را با خود حمل ميكند.
داستان «تفريق خاك» يكي از داستانهاي خوب اين مجموعه است و چون اول كتاب آمده، انگار دارد شيوهاي را كه داستانهاي اين كتاب براساس آن نوشته شده، توضيح ميدهد. اين داستان نه علمي- تخيلي است، نه افسانه. داستان رئاليستي هم نيست، اما از خيالي حرف ميزند كه اگرچه مخاطب پذيرفته كه خيال است، اما ريشه در واقعيتها دارد. آيا اين الگو در كتاب وجود دارد؟
الگو ربط پيدا ميكند با صنعت و داستان. نميتواند تابع هيچ الگو و صنعت و سريسازي باشد تا مثلا نويسنده تصميم بگيرد يكسري داستانهايي با سمتوسويي واحد بنويسد. چهبسا نويسنده داستانهايي بنويسد كه سمتوسويي كاملا متفاوت داشته باشند، اين حاصل تضادي است كه كسي كه گرايش به هنر دارد، گرفتار آن است كه اگر دچار اين تضاد نبود، مشكلي نداشت و موضوعي نظرش را جلب نميكرد و همه مسائلي كه مشغله ذهنياش بود حل شده بود و نياز به نوشتن نبود. بنابراين الگويي نميتواند باشد. ديگر آنكه هيچ حكمي هم نميتواند بدهد، خود نويسنده اسير تناقضها و تضادهايي است كه وادارش ميكند تا سرگشتگياش را با مخاطب داستانش در ميان بگذارد. تا آن اتفاق فرخنده بيفتد كه يك عده درباره آن فكر كنند كه البته مهم نيست به چه نتايجي برسند. شايد همان تنوع نتايج باشد كه مفاهمه را درپي دارد.
بيپرده بگويم من سه بار چند صفحه از داستان پيكنيك را خواندم و بعد گذاشتم كنار، اما دفعه بعدي كه به فاصله بسيار كوتاهي (دو، سه ساعت) برميگشتم، بايد از اول ميخواندم. چون هيچ سابقهاي از آن در ذهنم نميماند. خب، شما خيلي بهتر از من ميدانيد كه ساختار اين داستان مبتنيبر روايت خطي است. حداقل شكلش اينطوري است، اما داستاني كه روايت ميشود، خطي نيست و توامان از ذهن مشوش بيرون ميآيد. ميخواستم بدانم به نظر شما آيا من مخاطب خوبي براي اين داستان نبودهام يا تمهيد خاصي در اين كار نهفته است كه من روي آن دقت نكردهام؟
سامرست موام معتقد بود داستان را بايد بتوان خلاصهاش را سر ميز شام گفت؛ ديگر اين نظر بسيار عقبافتاده است. در دوران داستان مدرن داستان به سمت وضعيتي ميرود كه شدت تاثير خواندنش شبيه به شنيدن يك قطعه موسيقي يا ديدن يك نقاشي باشد. به نظرم در بعضي از متون بايد پرسه زد و گردش كرد و به فضاي آن خو كرد. اين ازجمله كارهاي تجربي من است كه ميخواستم يك چنين كاري بكنم. بعضي خيلي خوششان آمده، بعضي هم نه. اصلا قرار نيست همه خوانندگان با همه كارهاي يك نويسنده ارتباط پيدا كنند.
در اينكه داستان، ديگر چيزي نيست كه بتوان سر ميز شام تعريفش كرد، شكي نيست. من هم نخواستم بگويم كه داستان امروز بايد اينگونه باشد. از طرفي هم قصد ندارم ارزشگذاري كنم. چون در اين صورت بايد تمام كارهاي شما را غيرمدرن بدانم و تنها اين كار را مدرن! و البته من اينطور فكر نميكنم. من دارم تجربه عجيب خودم را در مواجهه با اين داستان ميگويم و ميخواهم بدانم چه چيزي در اين داستان هست كه من نميتوانم بفهمم.
بياينكه خودخواهي داشته باشم بعضي كارها است كه بايد با آن فضا مانوس شد. فكر ميكنم در ادبيات داستاني معاصر داستاني با اين مشخصه كمتر نوشته شده يا اصلا نوشته نشده است. بحث بر سر خداينكرده عدم درك نيست، حتي موضوع بر سر درك معناي متناظر كه خواننده و نويسنده مصداقهايش را در بيرون دارند، نيست. البته كه اين داستان هم مثل هر داستان ديگري از عناصر رئال الهام ميگيرد؛ موضوع بر سر ايجاد ذائقه است. مثل مزهاي كه نأمانوس است و بايد چشايي به آن خو كند. البته همه اين چيزها را بهعنوان خواننده اين داستان ميگويم، نه بهعنوان نويسنده كه جرمي مرتكب شده و توي آن مانده. راستش نبايد اسمي روي آن گذاشت ولي من يك نوع گروتسك در آن ميبينم؛ هارموني از طنز و تراژدي.
كاملهمرد، عاقله مرد، 40 ساله... اينها در داستانهاي مجموعه «كتاب ويران» بسيار به چشم ميخورد. خودتان متوجه اين موتيف بودهايد؟ كاركرد خاصي در جهان خلق شده داستانهاي اين كتاب وجود دارد؟
يادم نميآيد عاقله مرد گفته باشم بههر حال كلمه هست، شما روي آن حساس نشويد.
وقتي كلماتي در يك كتاب بسامد زيادي دارند، ناخودآگاه توجه مخاطب را جذب ميكنند. قطعا بسامد بسيار بالاي يك كلمه يا يك معنا در متن، تصادفي نيست. اينطور نيست؟
شايد چون ما هم در حال پا به سن شدن هستيم، اغلب شخصيتهاي داستانمان بدل به كاملمرداني شدهاند كه داستانهايمان را زندگي ميكنند. اگر دقت كرده باشيد آدمهاي پا به سن گذاشته در اين داستانها به شكل تراژيكي مضحك شدهاند. شايد اين ضحك و تراژدي خاص اين مقطع سن است كه بوي مرگ واقعيتر استشمام ميشود.
فكر نميكنيد داستان «مرثيه باد» كمي تكراري است؟ چه از نظر محتوا و چه ساختار.
اين هم نظري است. شايد اينطور باشد. اگر شما قبلا شنيديد حتما حق با شما است.
من نظر شما را پرسيدم. شايد من اشتباه كرده باشم. اما خب، خالق داستان شما هستيد. مطمئنا به دنبال روايتي متفاوت بودهايد ديگر، نه؟
البته اين داستان متعلق به چند سال پيش است. به نظرم از نظر ميزانسن روايت و تمهيد اتصال خانه به جبهه جنگ هنوز هم بعيد است. البته براي نويسندهها اگر صادقانه بگويند همه داستانهايشان عين حسن هست كه البته اينطور نيست، ادعاي بيهوده است. به قول نيماي بزرگ، زمان همه آثار را غربال ميكند و مهمترين آثار ممكن است بماند.
در داستان «ويران» با خلق توامان داستان، شخصيتها و خود نويسنده روبهرو هستيم. ايده جالبي است. اما فكر نميكنيد بهدليل محدوديت حجم داستان، حضور نويسنده در روايت داستان بيشازحد بود؟
و اين يك بازي است، بدون وجود نويسنده نميشد. سلطه نويسنده است بر آدمهاي داستانش.
و همينطور شمايي كه داستان آن نويسنده را مينويسيد.
طبعا به نحوي اين داستان، نمونهاي است از سلطنت نويسنده بر آدمهاي داستانهايش. يكي از خوانندگان اين داستان اشارهاي داشت به مثلا تناسخ كه البته من بهعنوان نويسنده با هدف بازي با كلمه و شخصيت داستانها، آن را نوشتهام.
داستان «رويا يا كابوس» به نظر من بهترين داستان مجموعه است. خلق فرديت و تاكيد بر آن در بطن فعاليتهاي يأسي و همينطور استفاده هنرمندانه از پتانسيلي كه «زمان» در اختيار نويسنده قرار داده، بسيار ارزشمند است. آيا به دليل تنگناها نام تشكيلات سياسي موردنظر را حذف كرديد يا براي اينكه مخاطب، جان كلام شما را كه خيزش فرديت ذاتي انسان در جريان فعاليتي جمعي است، بهخاطر جذابيتهاي سياسي رها نكند، اين تمهيد را به كار برديد؟
شايد هر تشكيلاتي باشد كه انقياد ايجاد ميكند، بعضي از تشكيلات غيرسياسي هم هستند كه آزادي انسان را تحت انقياد قرار ميدهند، داستان من شايد داستان انقياد باشد نميدانم.
داستان «رويا يا كابوس» هر آنچه را كه در ابتداي داستان بهنقل از عبدالرحمان جامي و موسيبن ادريس مسائلي آوردهايد، خودش به زيبايي خلق كرده. فكر نميكنيد آن نقلقولها ضرورتي نداشت؟ انگار كه شما بهعنوان نويسنده فكر كردهايد كه در داستانتان آن حرفي را كه مدنظرتان هست، بهطور كامل نزدهايد. در حالي كه داستان شما به گمان من خودش حرف خود را ميزند.
به نظرم آن نشانيها بخشي از داستان است. يك نوع علامت راهنما است.
داستان خودش گويا است، بنابراين آيا راهنما ميخواهد؟ شما معمولا نگاه ويژهاي به نقش زبان در متن داريد و اين مساله در همين داستان مشهود است. شما توانايي زيادي براي خلق موقعيتها از خلال داستان داريد، مثل همين «رويا يا كابوس». در كتابهاي قبليتان هم اين دغدغه وجود داشت.
البته همه خوانندگان، خواننده حرفهاي نيستند. بايد به خواندن آنها سمتوسو داد تا وقتي داستان تغييرمحور ميدهد در مسير داستان قرار بگيرند و ارتباط داستان را گم نكنند كه اگر داستان را گم كنند، داستان را نيمهكاره رها ميكنند. بنابراين به نظرم نويسنده بايد كاري كند تا خواننده ميانه پايين ارتباط داستان را پيدا كند، نه البته كسي كه كارش داستان است و با حتي يك كلمه زير و بالاي داستان را استنباط ميكند.
نام مجموعه داستان را گذاشتهايد «كتاب ويران». آخرين داستان مجموعه هم عنوانش هست «داستان ويران». در اين نامگذاريها معناي خاصي نهفته است؟
نميدانم، البته از فونوتيك آن هم خوشم آمد.